مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
112
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
روان گشت و در آن مكان كه امير مرداس كمين كرده بود ، به او رسيد . جمعى را كشته و جمعى را با امير مرداس اسير كردند . دو سه فرسنگى رفته ، در جائى از بهر راحت فرود آمدند . و با سواران خود ميگفت : ما را اصنام يارى كردند و خونخواهى را بما آسان نمودند . اكنون از مرداس پاس داريد تا او را ببدترين عقوبت بكشم . پس قبيلهء حمل بن ماجد فرحناك بخفتند و مرداس با ياران خود گرفتار و از زندگانى نوميد بودند . برادر حمل بن ماجد را با مرداس كار بدينگونه شد . و اما سهيم الليل نزد خواهر خود ، مهديه رفت . و او مجروح بود . مهديه بر پاى خاسته ، دستهاى او را ببوسيد و گفت : دستهاى تو شل مباد و بشماتت دشمنان گرفتار نگردى . كه اگر تو و غريب نبوديد ، ما از اسيرى خلاص نمىيافتيم . و لكن اى برادر ، بدان كه پدرت با پانصد سوار بغريب كمين كرده و قصد كشتن او دارد . تو ميدانى كه كشتن غريب ، زيانيست بزرگ . كه او عرض شما نگاه داشته و مال شما را خلاص كرده است . سهيم چون اين سخن بشنيد ، خشمگين گشت و درحال ، اسلحه جنگ پوشيده ، سوار شد و بنخجيرگاهى كه برادرش رفته بود ، برفت . برادر را ديد كه نخجير بسيار صيد كرده . پس سهيم پيش رفته ، برادر را سلام داد و به او گفت : اى برادر ، عهد و وفاى تو چنين نبود . چرا مرا آگاه نكرده بنخجيرگاه درآمدى ؟ غريب گفت : به خدا سوگند چون تو مجروح بودى ، من خواستم كه براحت اندر باشى . سهيم گفت : اى برادر ، از پدرم برحذر باش كه او با پانصد تن سوار به قصد كشتن تو بيرون آمده . غريب گفت : خداى تعالى او را گرفتار كيد و مكر خويش خواهد كرد . آنگاه غريب و سهيم بسوى شهر بازگشتند و در تاريكى شب همىراندند كه بباديهاى برسيدند كه قبيلهء بن ماجد در آنجا بودند . چون شيههء اسبان قبيله به گوش غريب و سهيم آمد ، سهيم گفت : اى برادر ، گمان من اينست كه پدرم با سواران خود در اين مكان در كمين تو نشستهاند . درحال ، غريب از اسب فرود آمد و لگام ببرادر سپرده ، گفت : تو در همين جاى قرار گير تا من خبر باز آورم .